آیا خدا را میتوان دید؟

واضح است که دیدن خدا از طریق محسوسات و چشم سر ممکن نیست اما دیدن خدا با چشم دل یا قلب ممکن است البته خدا یک مقام ذات دارد و یک مقام فعل و کسی که خدا را با چشم دل مشاهده میکند در واقع مقام فعل او را شهود میکند و حضرت علی که میفرماید من خدایی را که نبینم عبادت نمیکنم در واقع فیض خاص و فعل خدا را میگوید چرا مشاهده ذات خدا ممکن نیست چون ذات خدا وجود مطلق و بی نهایت است و مشاهده با اکتناه و احاطه به ذات میسر میشود در صورتی که موجود ممکن و محدود محال است به ذات لایتناهی احاطه علمی پیدا کند در مورد فنا فی الله هم همین است آخرین مرتبه کمال انسان بقا بعد از فنا در احدیت است و احدیت غیر از ذات غیب الغیوب است چون ذات غیب الغیوب صمد و پر است و جا برای فنای فانی باقی نمیگذارد در نتیجه فنا هم در مقام فعل انجام میگیرد نه مقام ذات.

عمل به ظواهر دین بهترین و کاملترین راه عرفان

قرب فرائض یعنی انجام واجبات برای سیر و سلوک و تکامل انسان و اثرات قرب فرائض تا رسیدن به توحید ذاتی است برخلاف قرب نوافل و انجام مستحبات که برد آن تا توحید صفاتی است. اساتید عرفان و اولیاء خدا مثل سید علی قاضی توصیه به نماز اول وقت داشتند و میفرمودند اگر کسی مقید به خواندن نماز در اول وقت باشد و به مقامات عالی نرسد مرا لعن کند‌ و آیت الله بهجت میفرمودند حتی نماز بدون حضور قلب چون مقصود اقامه نماز در اول وقت است‌ در نتیجه بهترین دستور العمل عرفانی عمل به شریعت و فقه اسلامی یا همان رساله عملیه است که حاصل اجتهاد از قرآن و عقل و سنت است و وحی آسمانی را به مرحله احکام مکلفین میرساند تا با عمل به ظاهر دین حتی به باطن دین هم میشود رسید‌.

روایتی عجیب در مورد محبت علی

روایت (حب علی حسنه یا یضر معها سیئه) از پیامبر یعنی محبت علی حسنه ای است که هیچ گناهی به صاحب آن ضرر نمیرساند. تفاسیر مختلفی از روایت شده بعضی ضرر را نسبی گرفته اند معانی مختلفی در مورد روایت وجود دارد اول اینکه محب علی بواسطه محبتش اصلا معصیت نمیکند دوم اینکه بعضی گفته اند در نهایت شفاعت علی شامل حال محبش میشود و عقبات کعود برزخ با خودش است و بعضی هم ضرر را مطلق گرفته اند و میگویند با وجود سابقه محبت علی تمامی گناهان بعد از محبت ضرری به صاحب حب نمیرساند. روایات مشابهی هم وجود دارد که اگر کسی محبت علی و اولاد علی در قلبش باشد آتش جهنم در او اثر نمیکند یا آتش جهنم را نخواهد دید‌.

قوای نفس کدامند و نفس فرشته خو چیست؟

نفس جوهری است که ذاتا مجرد است و فعلا به بدن نیاز دارد‌. نفس انسان دارای قوای مختلفی است و مسلم است که (النفس فی وحدتها کل القوا) نفس با قوایش متحد است بعضی قوای نفس ادراکی هستند و بعضی تحریکی و بعضی هر دو قوای نفس عبارتند از: ۱)عقل شامل عقل نظری و عملی ۲)وهم ۳)حافظه ۴)متخیله ۵)خیال ۶)حس مشترک ۷)شهوت ۸) غضب

عقل نظری فقط قوه ادراکی و عالم است و عقل عملی و شهوت و غضب فقط قوه تحریکی و عامل است و وهم و خیال هم قوه ادراکی اند و هم تحریکی. البته حواس پنجگانه هم ادرکات کننده هستند و در حس مشترک نفس ادراک میشوند. حس مشترک و قوه خیال صور را ادراک میکنند و قوه وهم و قوه عقل معانی را ادراک میکنند و قوه متخیله رابط بین صور و معانی است. مخزن حس مشترک قوه خیال است و مخزن وهم قوه حافظه و مخزن عقل عقل فعال. اگر قوای نفس تحت سیطره قوه عاقله ای باشند که در دامن وحی پرورش پیدا کرده انسان به کمال میرسد و فرشته یا حتی بالاتر از فرشته میشود و اگر قوای نفس از تحت سیطره عقل خارج شدند انسان واقعا یا شیطان میشود یا حیوان چون فصل اخیر انسان ناطق نیست بلکه فصل اخیر را خودش با اعمال و ملکاتش میسازد. انسان نوع متوسط است و تحت آن انواع کثیر. حکیم ملاصدارا قائل است بدن برزخی یا بدن مثالی با قوه خیال متحد است بدن برزخی تمام حواس ظاهری را در سطح برتر و بالاتر دارد چون برزخ بین ماده و تجرد عقلی است یعنی جرم ندارد اما شکل و هندسه دارد و بدن اخروی مرتبه ی بعد از بدن برزخی است و تجرد بیشتری دارد.

چرا اکثر جن و انس اهل جهنم اند؟

آیه (ولقد ذرئنا لجهنم کثیر من الجن و الانس) بیان میکند که اکثر و جن و انس برای جهنم خلق شده اند. البته بعضی لام در لجهنم را لام غایت نمیدانند و میگویند لام عاقبت است یعنی اکثر جن و انس بر اساس اعمال خود عاقبت امر اهل جهنم اند. در مسئله جهنمی شدن دو مولفه وجود دارد اول عین ثابت شخص که همان مرتبه حقیقت انسان به نحو علمی است و عین ثابت انسان کامل مظهر تمام اسماء الهی است اما عین ثابت دیگران مظهر یک یا چند اسم است و دوم اعمالش اعم از جوانحی (قلبی) و جوارحی (خارجی) لذا در روایت داریم که طینت مومن از علیین و طینت کافر از سجین است در نتیجه عین ثابت بعضی انسانها مظهر اسماء جلالیه و مطابق جهنم است و البته این موضوع منافاتی با اختیار شخص در انتخاب صراط مستقیم از غیر آن ندارد مثلا مشاهده میکنیم بعضی انسانها مثل هیتلر یا استالین میلیونها بی گناه را میکشند بدون هیچ دلیل عقل پسندی یا در میان اجنه اکثریت آنها شیطان هستند و مشغول اغوای انسانها پس زمینه جهنمی شدن در آنها وجود دارد بدون هیچ جبری چون مکلف با اختیار است که مکلف میشود.

تکثیر جن از طریق انسان

آیه (یا معشر الجن قد الستکثرتم من الانس) یک معنای ظاهری دارد که ای جماعت جن شما بسیاری از انسانها را گمراه کردید یا پیرو خود ساختید اما یک معنای دیگر این آیه این است که ای جماعت جن شما توسط انسانها تکثیر پیدا میکنید. تکثیر جن از طریق انسان اینگونه است که جن با مرتبه خیال انسان که قوه ای از قوای مجرد نفس است متحد میشود چون اتحاد در عالم مجردات از ماده وجود دارد و وقتی جن با قوه خیال انسانی متحد شد آن انسان تبدیل به جن میشود چرا چون در سوره ناس میفرماید (من الجنه و الناس) یعنی وسوسه از طریق شیطان جنی و انسی القاء میشود در نتیجه شیطان دارای دو صنف جنی و انسی است و به قول مولوی:

ناریان مر ناریان را جاذب اند *** نوریان مر نوریان را طالب اند

پس باطن انسان بنابر استعداد و ملکاتش دو جنبه ناری و نوری دارد جنبه ناری انسان شبیه به جنیان است و جنبه نوری وی شبیه ملائکه پس در بعضی جنبه نوری غلبه دارد در برخی جنبه ناری و این از عجایب انسانی است.

تبدیل معصیت به طاعت چگونه است؟

در آیه (فاولئک یبدل الله سیاتهم حسنات) ببینیم تبدیل سیئه به حسنه چطور ممکن است. طاعت و معصیت یا سیئه و حسنه غیر از بدنه عمل هستند و وجود خارجی ندارند چون واضح است که در خوردن مال حرام یا خوردن مال حلال دستگاه گوارش فاعل یک عمل واحد انجام میدهد یا در نکاح و زنا یا قتل و جهاد لذا سیئه و حسنه از مطابقت یا عدم مطابقت قصد انسان با فرمان شارع انتزاع میشود درنتیجه همه چیز مربوط به فضای نفس فاعل است که البته برای تبدیل سیئه به حسنه به وجه مشترک برای تبدیل نیاز است که وجه مشترک باز هم همان فضای نفس است. طبق آیه شرایط تحقق تبدیل ایمان و عمل صالح و توبه است. البته بعضی بر این باورند که تبدیل نیاز به وجه مشترک ندارد و به حَسَب خود تبدیل صورت میپذیرد مثل آیه تبدیل وصیت عمل شده به وصیت عمل نشده.

حرکت اشتدادی نفس ابدی است

چون سیر به سمت مقصد که حق تعالی است بی نهایت است حرکت اشتدادی نفس هم دائمی است فقط با این تفاوت که حرکت در دنیا بر اساس تکلیف و اختیار است ولی در آخرت بر اساس ملکات نفسانی است. در روایت هم داریم به قاری قرآن در بهشت گفته میشود (اقراء ورقاء) بخوان و بالا برو چون درجات بهشت بر اساس درجات قرآن است. برخی اشکال کرده اند که حرکت جوهری حرکت از قوه به فعل است و فقط جسم است که قوه است لذا آن را منحصر به طبیعت و عالم جسمانیات و ماده کرده اند در پاسخ باید گفت حرکت در آخرت را اگر حرکت جوهری نگوییم میشود تجدد امثال که عرفا نامیدند گفت به هر حال شکی نیست که حرکت در ساهره قیامت و در برزخ همان تکامل برزخی وجود دارد. حرکت در عرض نمود بیشتری دارد چون عرض وجود ضعیفتری دارد اما حرکت در جواهر نمود کمتری دارد به این دلیل که فقط واجب الوجود فعلیت محضه است و مابقی حتی جواهر فعلیت آنها نسبت به کمال بالاتر قوه است. البته همه انسانها به قرب الهی میرسند اما مومنین به خدای ارحم الراحمین تقرب پیدا میکنند و کفار به قرب خدای اشدالمعاقبین نائل میشوند لذا عقیده هر انسانی به نحوه قرب وی جهت میدهد.

ترک خلود جهنمیان بواسطه سلطنت ارحم الراحمین

رحمت خدا هم پیش از غضب اوست یعنی غضب به امامت رحمت اعمال میشود و هم بیش از غضب است چون اسماء رحمن و رحیم هم ذاتی اند و هم فعلی به این این دلیل که در آیه (بسم الله الرحمن الرحیم) رحمن و رحیم صفت برای موصوفی هستند که الله است و الوهیت ذاتی دارد و باید بین صفت و موصوف تناسب باشد یعنی اگر موصوف ذاتی بود صفت هم ذاتی باشد اما اسماء غضب فقط فعلی اند. اصل وجود مساوق با رحمت است و موجود شدن مساوی با مرحوم شدن است. امام خمینی در نوشته هایش اشاره دارد که در مشرب عرفانی شیخ محی الدین ابن عربی پدر عرفان نظری در نهایت اسم الرحم الراحمین است که بر اسماء قهریه غلبه و سیطره پیدا میکند و این اسم نزد اسماء دیگر شفاعت میکند و البته از معصوم هم روایت شده در کتاب علم الیقین که (آخر من یشفع هو الرحم الراحمین) لذا اکثر مخلدین جزء انگشت شماری مثل ائمه کفر از جهنم و خلود خارج میشوند. شاید گفته شود آیات بسیاری صراحت بر خلود کفار و مشرکین و منافقین دارد و با وجود این آیات ترک خلود چطور ممکن است باید گفت که آیات خلود وعید هستند و تهدید و تخویف لذا جملات انشایی اند نه اخباری درنتیجه تخلف از وعید محال عقلی نیست بلکه کمال هم هست چون جملات انشایی گرچه به داعیه اخبار بیان شوند صدق و کذب در مورد آنها وجود ندارد تا تخلف از وعید مستلزم معاذالله دروغ و کذب از طرف خداوند باشد چون از واقعیت خارجی خبر نمیدهند تا صدق و کذب بردار باشند اگر کسی هم به هر دلیلی نپذیرد که آیات وعید انشایی اند و غیر منطقی باشد پاسخ دیگری وجود دارد که همراه آیات عذاب قیودی مثل عفو و توبه هم وجود دارد که این دلیل بر استحقاق عذاب است نه عذاب بالفعل درنتیجه تخلف از وعید مستلزم کذب خبری نیست تا قبیح باشد. و آیه دیگر قرآن که میفرماید: (قال النار مثواکم خالدین فیها الا ماشاالله ان ربّک حکیم علیم) کلمه استثناء الّا اشاره به احتمال ترک خلود جهنمیان دارد چون وعید بر خلاف وعده هم سبقه کلامی دارد یعنی بیان قدرت مطلقه الهی و هم سبقه ادبی دارد یعنی استثناء در ترک خلود. اگر الا به خالدین برگردد یعنی احتمال ترک خلود و اگر الا به مثواکم برگردد یعنی عدم ورود به جهنم و در آخر آیه دو اسم حکیم و علیم دلالت بر مصلحت طلبی و خیر مولا نسبت به بندگانش را دارد. البته دلیل دیگر بر ترک خلود وجود نور فطرت است که به تعبیر امام خمینی بسیار قلیل اند افرادی که قوای دیگر مثل غضب و شهوت را یکسره به فعلیت تام برسانند و قوای عقلی و فطری را در قوه نگه دارند و آن را خاک کنند چون فطرت معدوم شدنی نیست در روایتی دیگر از معصوم نقل شده که در قیامت چنان بساط رحمت خدا به ظهور برسد که شیطان رجیم هم به رحمت خدا طمع کند در نتیجه خلود حق است اما در نهایت انگشت شمارند اهل خلود در نار همچنانکه انگشت شمارند اهل خلود در جنت ذات و فنا فی الله و اکثر مردم جزء متوسطین هستند.

چرا تناسخ محال عقلی است؟

بعضی ادیان ساختگی بر این باورند روح انسان پس از مرگ در کالبدی دیگر مجدد به دنیا بازمیگردد و این چرخه آنقدر ادامه پیدا میکند تا فرد به تکامل برسد تناسخ علاوه بر اینکه از منظر قرآن باطل است آیه ای که میفرماید بعد از مرگ پیشاپیش آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند از منظر عقل و برهان هم محال و نشدنی است. چون نسبت نفس به بدن مثل نسبت صاحب خانه به خانه نیست بلکه نسبت ماده و صورت است بدن ماده و نفس صورت است و ماده و صورت در خارج متحدند طبق قاعده جسمانیت الحدوث و روحانیت البقا حکیم ملاصدرا جسم در اثر حرکت جوهری به مرحله ای میرسد که نفس از آن تکون و پیدایش میابد و در تداوم حرکت جوهری نفس به فعلیت میرسد حال چطور ممکن است بعد از فعلیت مجدد به قوه باز گردد لذا تعلق نفس بعد از فعلیت به بدن دیگر محال است چون همانطور که گفتیم برگشت فعل به قوه محال است مثل برگشت انگور به قوره.

تا خدا بوده عالم و آدمی هم بوده

متکلمین قائلند عالم حادث زمانی و مسبوق به عدم است اما حکما میگویند شما که میگویید زمانی بوده که خدا هیچ مخلوق و عالمی نداشته خود زمان از لوازم عالم است پس عالمی بوده البته عوالم حدوث ذاتی دارند و قدیم زمانی اند. از امام صادق پرسیدند قبل از حضرت آدم چه بوده فرمود آدم پرسیدند قبل از آن چه فرمود باز هم آدم. اصولا کار خدا کی بردار نیست که بگوییم از کی شروع به خلق کرد چون قیاس کار خدایی با کار خودمان قیاس غلطی است‌. برهان دیگر حکما بر قدیم زمانی بودن عوالم برهان عدم جدایی علت تامه از معلول است چون بین علت تامه و معلول تلازم عقلی وجود دارد و همانطور که وجود معلول بدون علت تامه محال عقلی است وجود علت تامه هم بدون معلول محال است چون علت تامه کمال است و ذات حق مستجمع جمیع کمالات در نتیجه علت تامه از کمالات وجودی حضرت حق است و علت تامه وقتی علت تامه است که تمام نیازهای معلول را برآورده کند پس برهان بر عدم جدایی علت تامه از معلول اقامه شد.

چرا قرآن تحریف نشده؟

اعجاز قرآن در این است که کلام بشر نیست و قرآن نسبت به کل بشریت برای اثبات اعجاز خود و عدم تحریفش تحدی میکند و مبارز میطلبد بدین صورت که میگوید اگر سور قرآنی کلام بشر است شما هم یک سوره مثل آن بیاورید و تابحال کسی نتوانسته است یک سوره مثل قرآن بیاورد اگر هم آورده مثل قرآن نبوده و رسوا شده درنتیجه اگر قرآن تحریف شده بود بشر قادر بود کلامی مشابه کلام تحریف شده بیاورد و بر تحدی قرآن غلبه کند ولی تابحال چنین نبوده و نخواهد بود.

چرا روح و نفس انسان یک حقیقت جاودانه است؟

طبق برهان نفس ادراک بالذات دارد و هرچه ادراک بالذات داشته باشد حیات بالذات دارد در نتیجه نفس ابدی و جاودانه است. نفس ادراک بالذات دارد چون علم حضوری و شهودی به خود دارد و نشانه اش این است که انکار اصل واقعیت برای خودش سفسطه است مثل انکار بدیهیات عقلی مانند محال بودن جمع نقیضین چون بدیهیات عقلی نه قابل اثبات اند نه قابل انکار پس علم حصولی نیستند و نشانه دیگر ادراک بالذات نفس این است که تا علم حضوری به خود نداشته باشد هیچ ادراکی از علم حصولی ندارد یعنی ادراک بالذات است که سبب ادراک بالغیر میشود و لازمه علم شهودی و حضوری نفس به خودش وحدت و تجرد نفس از ماده است چون ماده از اجزاء تشکیل شده و وحدت ندارد تا علم شهودی و حضوری به خود داشته باشد در نتیجه نفس ادراک بالذات و مجرد از ماده و احکام ماده دارد و این تجرد نشانه حیات بالذات و مجرد از ماده است درنتیجه نفس از مجردات است و ابدیت و جاودانگی دارد.

صادر اول یا حقیقت محمدیه چیست؟

خدا دارای اسماء ذاتیه و اسماء فعلیه است. اسماء ذاتیه مثل علم و قدرت و حیات هم عین هم هستند هم عین ذات. اما در مقام فعل اولین اسمی که از خدا به ظهور رسیده همان صادر اول است که مصداق صادر اول حقیقت محمدیه است. به صادر اول فیض منبسط یا نفس رحمانی هم میگویند. اولیت صدور در صادر اول وجودی است یعنی تشکیک در ظهور وجود دارد که همان ماهیت است و شدیدترین ظهور که بالاتر از آن چیزی نیست و مسلما باید بی نهایت باشد صادر اول است‌ پس صادر اول ماهیت ندارد چون در تعریف ماهیت گفته شده نحوه و حد وجود (ظهور) است و صادر اول فاقد آن است درنتیجه نسبت به ترکیب ماهوی بساطت دارد البته این بساطت که در نتیجه بی نهایت بودن شدت ظهور اوست در مرتبه ظهور و تجلی است و در طول توحید و ذات غیب الغیوب است نه در عرض و مقابل آن و بساطت و بی نهایت بودن صادر اول من جمیع الجهات و مطلق نیست مثل ذات غیب الغیوب بلکه نسبی است. در بین جواهر فلسفی عقل که هم ذاتا مجرد از ماده است هم فعلا صادر اول است طبق روایت معصوم که میفرماید: (اول ما خلق الله العقل) صادر اول دوچهره دارد چهره بطون که به سمت احدیت است و چهره ظهور که به سمت واحدیت است. صادر اول قدیم بالعرض است یعنی هم اکنون هم چیزی با ذات خدا نیست و خدا تنهاست چون قدم ذاتی دارد (کان الله و لم یکن معه شیئا) اما تا خدا بوده ظهوراتش هم بوده و ذات بدون ظهورات فرض ندارد لذا تا خدا بوده و هست صادر اول هم هست و خواهد بود پس صادر اول حدوث زمانی ندارد اما حدوث ذاتی دارد. محال است از وجود نامحدود موجود محدود صادر شود در نتیجه صادر اول ماهیت ندارد و در مرتبه ظهور بی نهایت نسبی است یعنی حد صادر اول همان است که ذاتش عین ربط محض است پس صادر اول حد ماهوی ندارد اما حد امکانی دارد. حقیقت محمدیه یا صادر اول ادامه توحید است و راه توحید از ولایت میگذرد و فرض ندارد فیضی از فیوضات حق به مخلوقی برسد و صادر اول واسطه فیض نباشد چون مخلوقات مادون صادر اول لایق دریافت مسقیم فیض از حق تعالی نیستند و این نقص از قابل است نه فاعل و وجود صادر اول در وساطت دریافت فیض ضرورت دارد. خداوند مثل ندارد چون خودش هم میفرماید: (لیس کمثله شیء) اما مثال و آیت دارد که صادر اول بزرگترین آیت حق است. عوالم هستی برای انسان کامل همانند بدن برای نفس است چون انسان کامل قلب عالم امکان است و ظهور این حقیقت تصرف انسان کامل در ماده کائنات است به طرق اعجاز یا کرامت.

هیچ چیز جزء خدا نیست

طبق وحدت شخصی وجود و قاعده بسیط الحقیقه واجب تمام کمالات اشیاء را داراست و هیچ چیز خارج از واجب نیست. بپردازیم به شرح این جمله: وحدت شخصی وجود بر خلاف وحدت تشکیکی میگوید وجودی جزء ذات واجب نیست و ماسوی ظهورات وی هستند اما قاعده بسیط الحقیقه که از ابتکارات حکیم ملاصدرا است میگوید: (بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها) یعنی بسیط الحقیقه که واجب است کمالات تمام اشیاء را داراست و از نقصهای آنها مبراست. در نتیجه بر فرض برداشتن حدود و ماهیات اشیاء که نقص است چیزی جزء وجود بحت و بسیط باقی نمیماند و این قاعده با وحدت شهود برخی صوفیه که قائلند همه چیز خدا است تفاوت دارد. البته حمل بین ظهورات و واجب حمل و اتحاد حقیقت و رقیقت است نه حمل شایع صناعی چون در حمل حقیقت و رقیقت وجه مشترک حمل کمالات است اما در حمل شایع صناعی وجه مشترک کمالات و نقص هاست در نتیجه اگر واجب یک وجود باشد و ظهورات وجود دیگر واجب ترکیبی از وجدان و فقدان میشود چون فاقد هستی وجود مقید است لذا قاعده بسیط الحقیقه و وحدت وجود نفی شرک و ترکیب از ذات واجب میکند البته طوری که سبب حفظ تنزیه مطلق ذات شود.

برهان صدیقین برهان خداشناسی خواص

این برهان مقدمات براهین دیگر را ندارد بلکه از اصل واقعیت به اثبات واجب الوجود میرسد برهان صدیقین میگوید هر شخصی به علم حضوری درمیابد که واقعیتی غیر قابل انکار وجود دارد که انکار آن سفسطه است همچنین زوال اصل واقعیت مستحیل بالذات است چون اگر فرض کنیم اصل واقعیت در زمان یا شرایطی وجود نداشته همان زمان یا شرایط واقعیتهایی هستند پس با فرض زوال، وجود آن را اثبات کرده ایم درنتیجه زوال اصل واقعیت محال بالذات است و وجودش ضرورت ازلیه دارد ضرورت ازلیه یعنی محمول عین ذات موضوع است در اینجا محمول اصل واقعیت و موضوع واجب الوجود است پس از اصل واقعیت به اثبات واجب الوجود رسیدیم.

ساده ترین و محکم ترین برهان خداشناسی

بعد از برهان نظم که نشاندهنده وجود علم و آگاهی حیرت آور در مخلوقات هستی است و برهان فطرت که میگوید امکان ندارد حقیقت ذات اضافه یعنی میل به کمال بی نهایت در درون انسان باشد و متعلق یعنی کمال بی نهایت در خارج نباشد برهان علیت مثل حتمیت دودوتا چهارتای ریاضی از بهترین براهین خداشناسی است البته وجود خدا آنقدر واضح است که نیازی به اثبات ندارد در واقع براهین منبهات هستند. برهان علیت میگوید بنابر حصر عقلی موجودات از دو حال خارج نیستند یا علت تامه اند یا معلول و بین معلول و علت تامه قانون علیت وجود دارد و قانون علیت از بدیهیات عقلی است و نیازی به اثبات ندارد در عین حال موجود اگر معلول بود بنابر قانون علیت به علت تامه ختم میشود چون اگر خود معلول علت تامه برای خودش باشد در آن واحد هم معلول هست و هم نیست و این دور است و چون دور به جمع نقیضین که باز هم جمع نقیضین از بدیهیات بدون اثبات است ختم میشود پس باطل است و اگر معلول دیگری علت تامه معلول باشد تا بی نهایت معلول تسلسل پیش می آید پس تسلسل هم باطل است در نتیجه قانون علیت حکم میکند که معلول به علت تامه ختم شود حال بنابر برهان وجوب و امکان میشود گفت وجود بنابر حصر عقلی یا ممکن است یا واجب و بنابر قانون علیت ممکن نیازمند واجب است پس واجب الوجود بالذات اثبات میشود.